تبليغاتX
""فاخته آن ""زیبای منفور


There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,
But we know from those around us, that this may not always be,
It's the simple things that come between a father and a son,
But when they try to talk, the knives are out before they have begun;

Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity,
Because I learned to say the words "I love you"

So many hearts have been broken by the lies of history,
And so many arms are still open for that final mystery;
We must show respect for all the rest, and what a man believes,
And the one who died upon the cross, well he is the one for me,
And he said “Come with me and you will see the light that shines
For eternity, be strong and learn to say the words "I love you"

And this endless road that we are on just keeps on going round,
But there's one destination that always is here to be found;

So come with me, and you will see the light that shines for eternity,
Be strong and learn to say the words "I love you"
Be strong and learn to say the words “I love you, the words"I love you"
The words "I love you" the words "I love you


خیلی ها هستند که احساس می کنند عشق به وجود می آید و برای همیشه پایدار و دائمی است،ولی ما،با نگاه به اطرافیانمان در می یابیم که این همیشه درست نیست.
مسائل ساده ای است که بین پدر و پسر بوجود می آید،اما قبل از اینکه شروع به صحبت کنند،چاقو به رخ هم کشیده اند و آماده جنگ با همند.
بله!این من بوده ام،من بوده ام که نوری که برای همیشه می درخشد رو دیده ام،چون که می یاد گرفته بودم که بگویم:دوست دارم.
چه بسیار قلب هایی که شکسته اند،با دروغ های تاریخ.و چه بسیار بازوانی که همچنان برای راز نهایی باز هستند.
ما باید به تمامی انسان ها و هر آنچه که اعتقاد آنهاست،احترام بگذاریم. و ان کسی که بر صلیب کشته شد(حضرت عیسی)،بلی!اوست از نظر من(انسان کامل)
و او گفت:"با من بیا و تو خواهی دید نوری را که برای همیشه می درخشد"،"محکم و قوی باش و یاد بگیر گفتن کلمات <دوست دارم<را"
و این راهی بی پایان است که در آن گام نهاده ایم،و همیشه می چرخد و تکرار می شود،ولی همیشه یک مقصد وجود دارد که همیشه قابل دستیابی است.
پس با من بیا،و تو خواهی دید،نوری که برای همیشه می درخشد،قوی باش و یاد بگیر گفتن کلمات"دوست دارم" را،کلمات "دوست دارم"...

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/12/10 و ساعت 18:44 |
شده ام مثل خرس قطبی ای که سیر و سرمست از "دسترخوان" روزانه اش در پی گوشه ای برای لمیدن چشم به هر سو میدواند.

بوی عطر دلنوازی که مشامم را بعد از این سیری و سرمستی همراه با موسیقی نشه آور , نوازش میدهد, مرا بی خود میکند. همه چیز رنگ باخته است, همه چیزها رنگشان را باخته اند ولی بیرنگ نیستند, رنگی دارند به جز آنچه که دیده میشوند.

یک مثالش همین عطر دلنواز, عطری که دل انگیز میخوانمش چیزی نیست جز معطر کننده هوایی که مستخدم مهربان هر روز قبل از آمدنم به اتاق کارم, از آن برای نوازش دادن مشامم استفاده میکند, حالا هم همینطور است, آنقدر این عطر به مذاقم خوش آمده که روی صندلی حرکتی به خود میدهم تا عطر معلق در هوا را بربایم و ببلعم, درست مثل فیلمهای کودکان, دوست دارم روحم جدا شود و به سوی سرمنشا و مرکز این عطر پرواز کند و تمام آن را در بر بگیرد, غافل از آنکه تمام اینها فقط برای ظرف کوچکی است به نام اسپری معطر کننده و ......

بس.

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/10/20 و ساعت 13:4 |
1. تازگیها دارم تمرین میکنم تا یاد بگیرم که:

 " وجود هیچ چیزی در دنیا بدون علت نیست, بلکه نکته اینجاست که علت گاهی تنها وجود همان چیز باشد نه صرفا کارآیی و عرضه آن"

2. "گاهی وقتها  ابتذال در کاری, آنقدر زیاد میشه که مفهومش رو از دست میده و تعریف جدید و تازه رو میشه در اون جستجو کرد"


3. بدون شرحهایی که قشنگ هستند:



+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/9/12 و ساعت 14:34 |

یک توصیه اخلاقی از یک ناشناس میگه:

" ازدواج کنید , در هر صورت ودر هر حالی که هستید. چون تنها دو امکان وجود دارد, اگر همسرتان را دوست داشته باشید, این ازدواج شما را خوشبخت کرده است و اگر دوستش نداشته باشید این ازدواج شما را فیلسوفی نامدار خواهد کرد.پس در هر دو صورت ضرری نخواهید کرد""


...

نشد که بنویسم .

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/9/8 و ساعت 19:14 |
دیگه کم کم برام عادی شده سر و صدای کامیونهای غول پیکری رو بشنوم که هر شب درست از زیر پنجره اتاقم رد میشن. تا دیشب اصلا متوجه نشده بودم که این بی جانهای طویل چقدر پر سر وصدا هستند. وقتی دوباره صدای رد شدن یکیشون رو شنیدم بلند شدم تا ببینم چطوریه و چرا اینقدر سر و صداشون برام زیاد جلوه میکنه. 

کامیون بزرگ و خالی رو دیدم که با آرامی پیشه میره و البته بیشتر از صد متر از پنجره اتاقم دوره ولی هر چی دورتر میشه تغییری در صداش به گوشم نمیخوره. خنده ام میگیره و کمی حرصم در میاد, گویی همین کامیون بیجان هم میدونه امشب چطور میتونه ذهن آشفته ام رو آشفته تر کنه.

فکر کنم چیزی در حال وقوعه , چیزی مثل طوفان , یا حتی چیزی مثل وزیدن نسیم, نسیمی که .....

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/8/27 و ساعت 14:30 |
فردا میروم

میروم تا  به ناگفته ها بپیوندم

میروم به سوی آنچه که از آن قصه ها شنیده ام , دیده ام و خوانده ام

فردا به سرزمینی میروم گنگ و تب آلود

به سوی نوشته ای که شاید از سر نوشتنش تمام عمرم را فرو ببلعد

به آن سویی میروم که تنها نامی از آنسویش شنیده ام و بس

دوست ندارم در هیچ راهی با پایی لرزان قدم بگذارم

دوست ندارم فردایم _هر آنچه که هست , تلخ و شیرین , زشت و زیبا_ را با سستی قدمهایم به خاطره ای تلختر از تلخ تبدیل کنم

همیشه میگفته ام , میگویم و خواهم گفت که : "او" جانشین همه نداشته هایم است, ولی شاید هیچ گاه مثل هم اکنون به این باور متقین نباشم که : "او" جانشین همه نداشته ها و داشته هایم است. دوست دارم اینگونه باشد و ای کاش باشم آنگونه که او دوست دارد باشمش.

میروم, هر چند این راه, شاید_شاید_ آنی نبود که میخواستم

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/8/5 و ساعت 18:42 |

"" بگو ابلیس را ازمن پیامی                   تپیدن تا کجا در زیر دامی

   مرا این خاکدانی خوش نیاید               که صبحش نیست جز تمهید شامی ""



در میان گیر و دار زندگی , این همه پیچیده گیها تا به کی؟


+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/8/2 و ساعت 10:55 |
حنجره ام بوی ریا و غرور میدهد

به سمت بالا "ها" میکنم و بوی متعفن "ریا" سیاه و "غرور" زرد را  با پر رویی هر چه تمامتر دوباره به ریه هایم فرا میخوانم.

دوست نداشتم چنین چیزی را ولی حیف که شد آنچه که نمیباید.

در هفته گذشته به قول اطرافیانم "دو-سه" باری از کمند مرگ جسته ام ؛ ولی فردا را نمیدانم.

 شاید برای همین ندانستهاست که دوست ندارم تو بدانی که کجایم ؛ هرچند که تو میدانی که کجا را دوست دارم.

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/7/20 و ساعت 16:7 |
امروز,قصه گوی غصه گوی روزگار, برگ تازه ای به دفتر زندگی من افزود و برگی تازه و فصلی نو برای من گشوده, امیدوارم این برگ را مانند بیشتر برگهای دیگر خط خطی نکنم.


باز هم مثل همیشه این به اصطلاح شادی را با خودم و خودم تقسیم میکنم و......


روبروی آیینه و لبخندی به خودم میگویم :"تولدت مبارک!"

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/7/6 و ساعت 16:26 |
"هر از چند گاهی

خوب است

آدم شویم.

خوب است تهمت نزنیم

خوب است به گلدان افتاده و شاخه گل اش که شکسته ...,لگد نزنیم

خوب است آدم شویم

هر چند لحظه ای...هر چند لمهه ای"




کاش نگذارند بگوییم "خسته ام از..."

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/6/30 و ساعت 14:58 |


+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/6/29 و ساعت 13:0 |
این یک یاد آوریست!
یاد آوری کسی که حتی دیگر اجازه دوست داشتن را هم از او گرفته اند.
یاد آوری کسی که هر لجظه اش به سالی انجامیده از بی خبری و...
یاد آوری توست
یاد آوری من است برای تو
دلم تنگ است
ولی نه گلدانی شکسته ام و نه گلی بوییده ام
چون همه عالمیان میفهمند که هیچ راهی برای رسیدن نیست, پس هر چه که میخواهند وهر طور که میخواهند, مینامندت, و چه درد بزرگیست بی چاره بودن
اگر به همین هم قناعت نکنم .....
چه کنم؟


شروع هفته ای دیگر از ته مانده های زندگی با این حس, هفته ای به یاد ماندنی رقم خواهد زد.

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/6/27 و ساعت 10:38 |
ساعت درست 5 شده و همه در کشاکش رفتن هستند

اولی می آید:

"خسته نباشید شب خوش و جمعه خوش"

لبخندی میزنم و میگویم: "برای شما هم"

دومی می آید:

"چیه نکنه باز هم اضافه کاری میکنی؟تعطیلات خوبی داشته باشی"

منظورش فردا(جمعه) است. میخندم و میگویم "تشکر"

سومی می آید:

" عصر بخیر و خدانگهدار"

نیم قدمی میرود و میگوید"جمعه خوشی داشته باشی"

و باز لبخندی و باز تشکری دیگر

آرزوهای زیادی میکنند برایم و من هم چیزی ندارم جز تشکری و لبخندی که معلوم نیست چرا همیشه یکسان است و همیشه یکرنگ.

من هم چیزی ندارم جز اینکه به خودم بگویم: "جمعه خوش"

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/6/18 و ساعت 18:16 |
خیلی راحت و آروم و با لحن خرسند توضیح میده , اصلا گویی نکته برازنده ای را عنوان میکنه:

"چند ماه قبل از آمریکا آمد و دختر یکی از اقوام را گرفت و کمتر از یکماه بعد اون رو باخودش برد, دختره خیلی خوب بود و جوان و زیبا,فکر نکنم بیشتر از بیست سال عمر داشت, الان هم برادر همون پسره آمده و خواهر زن من رو گرفته,مجلس عروسی باشکوهی گرفتن و قراره توی همین یکی دوماه با دختره برگردن.پسرهای خوبی هستن, اون اولی یک زن آمریکایی داشته و سه فرزند که زنش رو طلاق میده و با بچه هاش زندگی میکرده,فرزند بزرگترش 13 ساله است. این برادر دومی هم زن داشته از اقوام خودش بوده اونم این زن رو طلاق داده با بچه 9 ساله اش زندگی میکنه!"

فکر میکنم , آیا واقعا رفتن به آمریکا برای دختران و خانواده هایشان در این شهر(جایی که هستم) اینقدر مهمه که حاضرن با علم به همه این چیزها به ازدواج با چنین مردانی راضی بشن؟ گاهی وقتها فکر میکنم شاید دخترها و خانواده هایشان تنها به این طرف قضیه فکر میکنن که نقطه آخر این وصلتها رسیدن به آن سرزمین افسانه ایه و بس و اصلا مهم نیست اگر همان داستان طلاق دوباره برای خودشان تکرار شود. گویی جو گریز از اینجا چنان گرم شده که همه حاضر هستن دست به هر کاری بزنند تا از اینجا خارج شن.

فیلم Crossing Over نمونه بسیار زنده ایی از این نوع طرز فکر هاست.

+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/5/30 و ساعت 14:2 |

If opportunity does not knock, build a door

این چیزی میگه شبیه ضرب المثل خود ما " بخت یکبار در میزند" ولی اهمیت این مشابه ضرب المثل خودمان اینه که میگه شاید تو اصلا هیچ شرایطی مهیا نکردی که بخت و فرصت به سراغت بیاد, شاید این مثل برای من کار ساز باشه و شاید هم نه.

""       اگر "بخت و فرصت" در را نمیکوبد, دروازه ای بساز      ""


+ نوشته شده توسط مهربان در 2009/5/27 و ساعت 16:55 |