بوی عطر دلنوازی که مشامم را بعد از این سیری و سرمستی همراه با موسیقی نشه آور , نوازش میدهد, مرا بی خود میکند. همه چیز رنگ باخته است, همه چیزها رنگشان را باخته اند ولی بیرنگ نیستند, رنگی دارند به جز آنچه که دیده میشوند.
یک مثالش همین عطر دلنواز, عطری که دل انگیز میخوانمش چیزی نیست جز معطر کننده هوایی که مستخدم مهربان هر روز قبل از آمدنم به اتاق کارم, از آن برای نوازش دادن مشامم استفاده میکند, حالا هم همینطور است, آنقدر این عطر به مذاقم خوش آمده که روی صندلی حرکتی به خود میدهم تا عطر معلق در هوا را بربایم و ببلعم, درست مثل فیلمهای کودکان, دوست دارم روحم جدا شود و به سوی سرمنشا و مرکز این عطر پرواز کند و تمام آن را در بر بگیرد, غافل از آنکه تمام اینها فقط برای ظرف کوچکی است به نام اسپری معطر کننده و ......
بس.




